تبليغاتX
Untitled Document
دریافت کد خوش آمد گویی

گروه مترجمین ایران زمین
جوان لیلاخ


جوان لیلاخ

وبلاگی با یه عالمه داستان واقعی

بخاطرتیراندازی خوب وخطانرفتن هشت تیرم در میدان تیرپنج روزمرخصی تشویقی گرفتم،خیلی خوشحال بودم که دوباره به روستا برمیگردم به خصوص به آغوش گرم خانواده درضمن دیداری هم باکژال تازه می کردم البته بیشتربرای اینکه بتوانم پدرم راازدست تنهایی درکارهای کشاورزی درآرم،هرچند که خواهرم به جای من کنارپدردرمزرعه کارمیکرد امابازهم وجدانم ناراحت بودکه پدرم رابااین همه کارومشکلات تنهاگذاشتم خلاصه وسایل هایم راآماده کردم وازدوستانم خداحافظی کردم درکرمانشاه یه کم خرید کردم وباخوشحالی سوارماشین شدم سه تاچهارساعتی تادهگلان راه بودشهرکوچیکیه اماقشنگه نزدیک به صدروستای کوچک وبزرگ احتیاجاتشان را دراین شهررطرف می کنند،دیدن منظره های بین راه واقعادیدنی بودبعد از گذشت سه ساعت انتظار بالاخره به دهگلان رسیدم زودسوارماشین شدم وخودم رابه ترمینال بلبان آبادرساندم ،دیررسیده بودم مینی بوس روستاحرکت کرده بود،مجبوربودم که سوارماشین روستاهای اطراف شوم وبقیه راه راهم بایدپیاده میرفتم ازدهگلان تاروستایمان حدودبیست وپنج کیلومتری راه بود درآخرین مسیر که روستای باشماق بودماشین توقف کردومسافرهایکی یکی پیاده شدند منم شدم آخرین نفر باتشکرازراننده ازماشین پیاده شدم بقیه راه را هم به دلیل خاکی بودن باید پیاده میرفتم فکرنکنم توی این وقت ظهرکسی ازاین جاده ردبشه ،اگرشانسم خوب بود شاید باموتورسواری یا ماشینی همسفرمی شدم باوجودگرمای شدیدتابستان پیاده رفتن تاروستابرام جالب خوشحال بودم تا رسیدن به روستاآواز می خواندم ازشانس بدم درآن یک ساعت هیچکس ازجاده عبورنکردوناچارا پیاده به روستا رسیدم انگارکه چندسال درغربت بودم یه حسی داشتم که تعریف کردنش سخته به روستا که نزدیک شدم بعدازطبیعت زیبای روستاوکوه های سربه فلک کشیده جمعیت زیادی را درقبرستان دیدم کمی کنجکاو شدم یعنی کی فوت کرده زود خودم را به خانه رساندم در مسیر راه تقریبا کسی را ندیدم سکوت عجیبی تمام روستا را فرا گرفدته بود انگار که اتفاق بدی رخ داده بود نزدیک خانه که رسیدم درجا خشکم زدپارچه سیاهی به دیوارهماسیه مان بود خونشون هم شلوغ یعنی چه اتفاقی افتاده  کی فوت کرده؟تو دلم گفتم نکنه کژال...تا اینکه زود خودم را به خانه رساندم برخلاف دفعه های قبل کسی به استقبال نیامدچندباری مادررا صدازدم اما جوابی نشنیدم تا اینکه نرگس اومد،رفته بود گوسفندها رو علف بده با هم احوالپرسی کردیم باوجودآنکه از هیچی خبرنداشتم ولی غمگین وناراحت بودم گفتم نرگس مامان باب کجان ؟ چی شده که خونه ی کژال اینا اینقد شلوغه نرگس فقط داشت بهم نگاه می کرد انگارکه یه چیزی جلوی حرف زدنشو گرفته بود نمیتونست حرف بزنه دوباره پرسیدم نرگس چیه چرا حرف نمیزنی میگم اتفاقی افتاده؟تااینکه زدزیرگریه وگفت داداش چجوری بهت بگم مامان بابا رفتن سر خاک ،سرخاک !واسه ی چی ؟داداش نمیتونم بهت بگم یعنی گریه به نرگس اجازه حرف زدنونمی داد تا اینکه گفتم ترخدانرگس بگوطاقتشودارم نکنه برای کژال اتفاقی افتاده داداش ،کژال دیشب خودکشی کرده بودیعنی قرار بود دیشب با جواد پسرعموش عقدش کنن غروب باهم بودیم خیلی ناراحت بود گفت بابام میخوادبه زورمنوبه جوادبده من ازجوادخوشم نمیادنه اینکه پسربدی باشه نه،احساسی نسبت بهش ندارم چندباری هم گفتم اما پدرم قبول نمیکنه میگه تو وجواد ازبچگی اسمتون روهم بوده نمیشه من جواب خان عموتو چی بدم!قرارمدارهم گذاشتن امشب عقدم میکنن گفت کاشکی سیاوش اینجا بود شاید اون میتونست کاری کنه داداش اشک تو چشاش جمع شده بود وبغلم کلی گریه کرد منم با دلداری کمی آرومش کردم وگفتم خوب میخوای چیکار کنی اگه سیاوش برگرده چجوری جوابشومیدی به خدانرگس خودمم نمیدونم چیکارکنم منو سیاوش عاشق همیم باهم عهدبستیم که تا اون روزی زنده ایم با هم باشیم بخدانمیدونم چیکارکنم هردوساکت بودیم که کژال گفت نرگس این نامه را برای سیاوش نوشتم شایدمن دیگه سیاوشوندیدم به تومیدم بهش بده بگوسیاوش کژال گفته دوسش داشتم ودارم پای عهدمم وایسادم بهش بگوحلالم کنه شایدتو اون دنیابهم برسیم هردوداشتیم گریه میکریدم تا اینکه امروزصبح جسدسوخته ی کژال را درزیرزمینشان پیداکردند.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:0 توسط مهدی جوانمردی| |

 تابع احساس!

ترم آخردانشگاه بودم ودرگیر‍‍‍پایان نامه برای گرفتن مدرک فوق لیسانسم آن روزهاخیلی سرم شلوغ بودشایدباورنکنیدحتی یک ساعت هم وقت خالی نداشتم.مامانم هی گیرمیدادوبهم گوشزدمیکردبایدزن بگیرم  پسرم هوتن جان من وپدرت دوست داریم تورا درلباس دامادی ببینیم.میگفت داره سن ازسرم میگذره واین طوری پیش بره دیگه کسی دختربهم نمیده چندی گذشت وبیخیال شدم ولی مامان دست بردارنبودتااینکه یه روزکه تواتاقم مشغول تایپ بودم مامانم اومدکنارم وبازم شروع کردبه حرف زدن درموردازدواج این بارجدی بودوبهم گفت بایدفرانک دخترخاله ت رابگیری اون تورودوست داره واون همه خواستگاراروبخاطر تو جواب کرده.به هاله خاهرت چند بارگفته که منتظرتوست که بری خواستگاریش امامن با خنده وبی اعتنایی به مامانم جواب میدادم فرانک دخترخوبی بودیعنی یه دخترایده آل ازبچگی هم بازی بودیم من دوسش داشتم وبهش احترام می ذاشتم امافقط درحددخترخاله دیگه هیچ احساسی بهش نداشتم ولی مامانم که حالیش نمیشدوگیرداده بودکه برم خواستگاریش فرانک که اززیبایی ونجابت چیزی کم نداشت، همه ی پسرای فامیل انتظار می کشیدند که دامادخاله بشن ولی نمیدانم چراهیچ احساسی به فرانک نداشتم چندی گذشت وفرانک ازدواج کرد منم دیگه به سن سی سالگی نزدیک شده بودم چندتارسفیدهم توموهام دیده میشدوکم کم داشتم ازریخت می افتادم ولی نمی دانم چراهنوزهم به ازدواج فکرنمیکردم احساس میکردم که دختری سالم تو جامعه پیدا نمیشه وهی برای خودم بهانه تراشی می کردم ویه جوری خودموراضی میکردم .توی یک شرکت استخدام شده بودم باپس اندازچندساله ی مجردی تونسته بودم یه ماشین بخرم وبعد از اومدن ازشرکت مسافرکشی میکردم.یه روز غروب که اخرین مسافرراپیداکردم رفتم یه ساندویچی تاچیزی بخورم دخترجوانی توی صف مشتری هابودوقتی نگاهم به نگاه جذاب ودوست داشتنیش خورد خشکم زدوواحساس کردم این همان دختریست که من دنبالش میگردم


برچسب‌ها: ذاستان زیباو خواندنی
ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 19:46 توسط مهدی جوانمردی| |







نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 19:31 توسط مهدی جوانمردی| |

نمی بخشمت



نمی بخشمت....بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی....

بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی...

نمی بخشمت ....بخاطر دلی که برایم شکستی....

بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی....

نمی بخشمت.... بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی....

بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی......
و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 19:13 توسط مهدی جوانمردی| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 16:25 توسط مهدی جوانمردی| |

از بلند ترین  شاخه درخت  یک چیزرا می توان فهمید

وآن  هم  تنهایست !

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:18 توسط مهدی جوانمردی| |

بازی روزگار را اصلا نفهمیدم !

من تورادوست  دارم وتو دیگری راودیگری مرا

ولی  همه  تنهاییم !!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:17 توسط مهدی جوانمردی| |

 

آقا پسر ها ودختر خانم ها خوب توجه کنند!

من در نظر دارم که توی وبلاگ یه نظرسنجی راجع به پسرهاو دخترها راه اندازی کنم .

لذا از همه ی دوستان تقاضادارم که توی نظر سنجی شرکت کرده وهمچنین به دوستان خودهم پیشنهاد شرکت دراین نظرسنجی را بدید یا می توانید باتوجه به نظر آنها خودتان به نمایندگی ازآنهانظر بدید.هر چه بیشتر نظربدیدنتایج هم زود تراعلام میشه حالا میتوانید برای شرکت به گوشه ی چپ وبلاگ که کمی پایین تر است مراجعه کرده ونظر خود را اعلام کنید.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:46 توسط مهدی جوانمردی| |

با سلامی پر ازمحبت ودوستی

دوستان من چند ماهی بخاطر همون ماجرای قبول نشدن توکنکورتو وب نیومدم اما امروزتصمیم گرفتم که بازم کارم و شروع کنم .ازهمه ی دوستانی که توی این مدت بهم انرژی دادن صمیمانه تشکرمی کنم .

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 17:38 توسط مهدی جوانمردی| |

خیلی حالم گرفته

اخه واسه ی کنکور

قبول نشدم

میخوام دیگه تو وب نیام

نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:32 توسط مهدی جوانمردی| |

 دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل شد.

پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:

« لورای عزیز،

متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که در
این مدت چند بار به توخیانت کرده ام!!! و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع
نیستیم.

من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست»
باعشق : روبرت

دخترجوان رنجیـده خاطر از رفتار مرد، ازهمه همکاران و دوستانش می خواهد که عک
سی از
نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عکس ها راکه
کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بی وفایش، در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی
برایش پست می کند، به این مضمون:

«روبرت،

مراببخش،
اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم،
لطفاً عکس خودت را از میان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردان.....»
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 10:25 توسط مهدی جوانمردی| |

داستانی از یک دلباخته ، یک عاشق
عاشقی که هیچوقت عشق خود را جز از راه چشم لمس نکرد

بهترین و جدیدترین داستان کوتاه از بهار بیست      bahar-20.com


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو .
صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد .
هیچ کس اونو نمی دید .همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن
همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود .
از سکوت خوششون نمیومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود .
بدون انتها , وسیع و آروم .
یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد .
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود .
تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده .
چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو .
احساس کرد همه چیش به هم ریخته .
دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید .
و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد .
یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه .
....


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 18:7 توسط مهدی جوانمردی| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

ممنون از همه تون .

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 12:33 توسط مهدی جوانمردی| |

این مطلب دلتنگی های یه عاشقه به معشوق نرسیده ست

چه قد سخته تو چشای کسی که تمام عشقتوازت دزدید و بجاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیدداد زل بزنی و بجای اینکه لبریزکینه ونفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره آواره غرورش همه وجودت له شدهرورش همه وجودت له شده

چه قد سخته تو خیالت  ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بهش بگی

 چه قد سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چه قد سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی وهزار یارتو خودت بشکنی واونقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نومبارک

بخداتا اخر عمرم دوست دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 23:30 توسط مهدی جوانمردی| |


بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت

می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات

پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا

به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال

خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول

نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو

بدون من قبل از تو میمیرم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:22 توسط مهدی جوانمردی| |

یه داستان عاشقانه واقعی حتما بخوانید

يه روز خوب بهاري بوداون روزها واسه ي محسن داشت خوب پيش مي رفت همه چيزروياي بود عاشقونه اخه ديگه ميخواست علاقه  وعشق چندين ساله اش را بادلي ساده وگفتاري عاشقانه به معشوقش بگه تا اينكه منتظر موند تا خانواده ي عمو واسه ي تعطيلات بيان در حالي كه توفكر بودصداي گوشيش دراومد به گوشيش نگاه كرد يه لبخند زدوبا خوشحالي گفت اخ جون قربونت برم رسول با اين خبر خوش محسن با رسول كه پسر عمه ش ميشد خيلي صميمي بوده اخه قراربود خبر اومدن ندارواون بهش بده چون رسول اكثر وقتها خونه ي پدربزرگ بود خلاصه محسن داشت اماده ميشد كه راهي روستا بشه وسايل هاشوبرداشت فقط دفتر خاطراتش مونده بود اونم زدزيربغلشو با مامانش خداحافظي كرد وقتي كه به روستا رسيد اولش رفت يه سري به منزل داي زدوبعدازيه استراحت كوتاه راهي خونه ي پدر بزرگ شدوقتي كه به خونه نزديك شد ندا جلوي درنشسته بود باديدن ندا اشك خوشحالي در چشمانش جمع شد اخه نزديك به هفت ماهي ميشد كه دختر عموش رونديده بواد يه دستي به صورتش كشيد ورفت جلوترندا بلند شد وسلام كرد محسن هم با خوشحالي ويه لبخند دست زد وسلام كرد يه كم احوالپرسي كردند بعدش محسن رفت تو منتظر بود كه ندا هم زود بياد توبا همه احوالپرسي كرد وداشت با متين حرف ميزد كه ندا هم اومد تو محسن ازندا پرسيد عمو نيومده؟ ندا تا خواست جواب بده متين گفت نه بابام مرخصي نداشت نتونست بياد خلاصه محسن ومتين رفتن تا يه سري به باغ بزنن تو راه بودن كه ندا هم پشت سرشون اومد انگار كه حوصلش سر ميرفت متين با عصبانيت گفت ندا تواومدي چيكاربرو يه كم به عمه كمك كن محسن هم گفت خوب چه عيبي داره شايد حوصله ش توخونه سر بره متين كه دوست نداشت ندا ومحسن زياد با هم باشن هر طوري كه شد ندا رو فرستاد خونه محسن خيلي ناراحت شدوگفت اگه اينطوريه ماهم ميريم خونه توي اين مدت محسن با كارهاش متين رو نسبت به خودش بدبين كرده بودخلاصه اون روز عاشقونه به شب رسيد محسن كه داشت رمان عاشقونه رو كه راجع به يه پسرعمو دختر عمو بود ميخوند كه ندا گفت ميشه كتابو بهم بدي محسن هم با يه لبخند گفت چرا كه نميشه اتفاقا خيلي جالبه اگه حوصله داشتي تا اخرشوبخون وبا لبخند گفت راستي درسات خوبه امسال ديگه سال سوم ميشي بايد بيشتر بخوني تارمردودنشي ندا هم با خنده گفت تو هواي خودتو داشته باش ما كم نمياريم خلاصه محسن اون شب رو با عشق روياي ويكطرفش گذروند تا اينكه فردا تصميم گرفت كه ديگه با همه ي روياهاش خداحافظي كنه ونسبت علاقه ش رو به دختر عموش بگه وپيشنهاد يه دوستي خالصانه رو بهش بده دفتر خاطراتشو اورد ويه ورقه بر  داشت هر چه كه اين مدت تو دلش جمع شده بود رو روي اون كاغذ سفيد واسه ي تنها اميد زندگيش نوشت _از اين به بعد نامه ي محسن به ندا_بنام تك خالق هستي با عرض ادب وسلام وارزوي موفقيت براي تك ستاره ي اسمان وجودم ندا خانوم يه چند وقتيه ميخوام راجع به يه موضوع باهات حرف بزنم ولي راستشو بخواي هم دلشو نداشتم وهم روم نميشدخلاصه ميخوام بي پرده قضيه رو بگم چند وقته كه ازت خوشم اومده وهر روز كه ميگذره علاقم بهت بيشتر وبيشتر ميشه يه جوراي ديگه نميتونم بي تو زندگي كنم اين چند وقته هم به خودم جرات ندادم كه رودرو بهت بگم حالا ازت ميخوام كه باهم دوست شيم  يه دوستي خوب وساده ميخوام نظرتو بدونم حتي اگه منفي باشه بهم بگو ولي بدون كه رواني ميشم اينو جدي ميگم ولي به هر حال دوست دارم ومنتظرت ميمونم اگه تا اخر دنيا هم باشه درضمن تورو اون كسي كه دوسش داري قسمت ميدم كه راجع به اين مسئله به كسي چيزي نگو ازت خواهش ميكنم همين يادت باشه منتظرت هستم.تا اينكه كاغذرو تا كرد وبا خوشحالي رفت كه توي يه فرصت مناسب به ندا بده اومد تو حياط عمه وزن عمو ومتين داشتن ميرفتن به صحرا براي اوردن گياهان بهاري متين به محسن گفت تو نمياي محسن گفت با وركن اينقد خستم نميدوني ديروز تو فوتبال بد جوري پامو زدن شرمنده ندا هم كه گفته بود من توخونه پيش مادر بزرگ مميمونم حوصله ندارم بيام محسن گفت اخ جون نقشم داره ميگيره خلاصه پس ازچند لحظه رفت تومادربزرگ يه گوشه نشسته بود ندا هم دراز كشيده بود تا محسن رو ديد بلند شد محسن رمان رو برداشت كه بخونه چند دقيقه ي گذشت كه مادربزرگ رفت بيرون نداگفت محسن ببخش ميشه هر وقت خودت تموم كردي به منم بدي محسن هم گفت اتفاقا حوصله ندارم ميخوام برم بيرون دستاش كه داشت ميلرزيد نامه رو لاي كتاب گذاشت وگفت اينم همراش بخون وزود رفت بيرون هم خوشحال بود وهم يه دلهره  داشت خلاصه رفت يه سر به خونه ي داي بزنه اخه مادرش هم اونجا  بودهمه جمع بودن كه ناگهان ندا با كتابي كه دردست داشت به سمت خونه اومد خيلي ناراحت بود محسن فهميد كه چه گلي به اب داده وگفت الان به مامان ميگه خدايا كمكم كن ندا هم اومد تو به همه سلام كرد محسن از ترس ودلهره رفت بيرون كه ديد ندا بامادرش حرف ميزنه گفت ندا خيلي نامردي خيلي ولي ندا با مادرش داشت راجع به مامانش وباباش حرف ميزدندكتابو به مادرش داد وبا ناراحتي رفت بيرون محسن هم فورا خودشو به مامانش رسوند ديد كه هيچ اتفاقي نيفتاده فورا به خونه ي مادر بزرگ رفت زن عمو اينا هم از كوه برگشته بودن ندا توي اتاق ديگه بودرسول هم اونجا بود محسن رفت پيش رسول وهمه چي رو تعريف كردخلاصه قرار بود كه خانواده ي عمواحمد بيان وهمه باهم به خونه ي رسول برن بعد از مدتي همه اومدن اماده ي رفتن شدن محسن گفت من نميام ولي با اصرار متين ورسول قبول كرد اون هم رفت شب ندا هي بامهسا داشت حرف ميزدومهسا هم به محسن خيره شده بود محسن هم كه ازاين دخترعموش خيلي بدش ميومد ندا هم همه چيو واسه ي مهسا تعريف كرده بود محسن اينقد ناراحت شده بود كه ديگه نتونست تحمل كنه وبه اتاق رسول رفت رسول هم پشت سرش رفت وگفت چي شده محسن اينقد توخودتي محسن كه ديگه اشك توچشمانش جاري شده بود گفت ديگه ميخواستي چي بشه رفته به همه گفته حتي مهسا هم اون ازمامانش اون ازعمه اون از مامان تو ديگه كي مونده...اخر هاي شب شده بودمحسن همراه مادر بزرگ رفتن خونه وبقيه موندن محسن تورختخواب داشت فكر ميكردكه اشك ازگوشه ي چشماش جاري شداصلا خوابش نميبردهي به كاري كه ندا باهاش كرده بود داشت فكرد ميكردخلاصه اون شب تمام روزهاي خوب عيد روواسه ي محسن جهنمي كرد فردا رسول زودتر از همه اومد پيش محسن وگفت كه ديشب با نداحرف زده وگفته كه اصلا ازش انتظار نداشتم واصلا ديگه نميخوام ببينمش محسن گفت بخدا رسول اين روزهاي اخرعيد يكي از روزهاي سخت زنديگم بود ويه اهي كشيد وگفت يادته كه كوچيك بوديم اين روزها روچه خوب ميگذرونديم كاشكي هيچ وقت بزرگ نميشديم كاشكي...تعطيلات تموم شد ومحسن موند وتنهاي ويه عالمه غصه  يه ماهي گذشت تا اينكه ندا به محسن زنگ زنگ زد ولي حرف نزدبعدش يه اس زد فكر ميكرد كه محسن شمارشو نميدونه گفت ميخواي باهم دوست بشيم وازاين حرفا محسن هم گفت شايد ندا پشيمون شده ولي نميدونست كه ندا ميخواهد چه كاري باهاش بكنه خلاصه با معرفي كردن دروغي خودشون باهم دوست شدند  تا يه روز كه ندا اس زد وگفت تو از چه اسمي بدت ميادمحسن هم گفت من هيچي همه رو دوست دارم ولي ندا گفت كه من از اسم محسن خيلي بدم مياد وخلاصه محسن ديگه طاقت نياورد وگفت من از اولش ميدونستم كه تو ندا هستي ببين ندامن بي تو هيچم اصلانميتونم زندگي كنم عاشقتم ميدوني عشقي يعني چي ندا هم درجواب گفت اره ميدونم من خودم با يكي رفيقم دوسش هم دارم ديگه هم مزاحم من نشومگرنه به دوست پسرم ميگم محسن هم باعصبانيت گفت به اون عوضي بگو اگه جرات داره بياد خودشونشونم بده ندا گفت اگه يه بار ديگه مزاحم بشي همه چيوبه بابام ميگم اصلا همين الان ميرم وهمه چيو بهش ميگم محسن هم گفت هر چي دلت ميخواد بگواخه ديگه من نيستم ندا بانهايت نامردي گفت ميخواي بميري خوب زودتر خلاصه ندا همه چيو به باباش گفت محسن هم ديگه هيچوقت بهش اس نزدمحسن توي اين مدت توفكر اين بود كه دوست پسر ندا رو پيدا كنه كه با كمك رسول موفق شد ديد پسره اسمش ميلاده و اول دبيرستان ميخونه يه روزبارسول رفتن مدرسه ي ميلاد زنگ اخر بودميلادرو پيدا كردن محسن داشت ميرفت نزديك ميلاد كه رسول گفت محسن ترخدا ول كن محسن رفت وگفت ميلاد توي؟ اونم گفت كاري داشتي محسن با عصبانيت گفت اره خيلي هم بيا سوار اين موتور شواينجا نميشه ميلاد اولش نميخواست بره كه رسول گفت اقا ميلاد بيا كاريت نداريم ميلاد سوار شد ورفتن به يه جاي خلوت محسن به ميلاد گفت چند تا سوال ميپرسم مثل بچه ي ادم جوابشو ميدي تودختري به اسم ندا ميشناسي ؟ميلاد گفت منو اوردي اينجا اينارو بگم ندا كيه از كجا بشناسم محسن يقه ي ميلاد روگرفت وگفت همه چيو ميدونم خودت بگي بهتره ميلاد هم ديگه فهميد همه چي لو رفته گفت راستشو بخواي ميشناسم باهاش دوست بودم ولي الان نيستم ناگهان محسن زد تو حرفشو هلش داشت كه ميلاد زمين خورد محسن خيلي عصباني شده بود كه يه جوري به ميلاد زد كه خون از دماغش ريخت رسول گفت ميدوني داري چيكار ميكني ولش كن ميلاد پا شد و گفت ميدونم باهتون چيكار كنم محسن گفت اگه يه بار ديگه ببينم كه دور وبر ندا هستي ايندفعه ديگه ...... موتور روشن كردن ورفتن خلاصه يه چند ماهي گذشت كه دوباره تعلطيلات تابستون اومد وستايش اينا هم اومدن يه ماهي ميشد كه اومده بودن توي اين مدت توخونه ي پدربزرگ ندا بودن وبا امدن پدر ندا اونا هم به روستا اومدن همه ي فاميل جمع شده بودن بچه ها همه جمع بودن اما جاي خالي محسن همه شون روناراحت كرده بود اخه محسن باهمه شون دوست بود وهركاري كه ميكردند اولين كسي كه نظرميداد وهمه هم قبول داشتن محسن بود بچه ها فهميدن كه محسن خونه ي دايشه ورسول ويونس رفتن دنبال محسن وقتي كه محسن رو ديدن مثل گذشته نبوديونس گفت محسن چي شده مارو تحويل نميگري ديگه رسول هم كه از ماجراخبر داشت يه جوري مسئله رو خاتمه داد وگفت محسن همه تو خونه ي مادر بزرگ منتظر توهستن نميخواي بياي محسن هم كه اصلا دوست نداشت بره اخه با چه روي به عمو وزن عمو نگاه كنه وتو اس ها هم به ندا گفته بود كه ديداربه قيامت اصلا ديگه نه من پسر عموي تو هستم نه تو دخترعموي من هر كجا يكديگرو ديديم باهم حرف نميزنيم مثل يه غريبه وبه خاطر اين دلايل واسه ش سخت بودولي با اصراررسول قبول كردوقتي كه به خونه رسيدن با همه احوالپرسي كرد بجز ندا وهمين هم توجه همه رو  به خودش جلب كردواصلا از خجالت روش نميشد به عمونگاه كنه خلاصه اونروز داشت تموم ميشد كه همه ي بچه ها جلوي در نشسته بودن وگل ميگفتن وگل ميشنيدن ولي خبري از حرف هاي جذاب محسن نبود ندا وسميه هم داشتن حرف ميزدن كه توي اين حالت ندا ومحسن يه نيم نگاهي به يكديگر ميكردن خلاصه مامان محسن داشت خداحاقظي ميكرد وگفت محسن جون تو هم مياي يا پيش بچه ها ميموني بچه ها فكر كردن كه محسن مثل گذ شته ها يه چندروزي پيش اونا ميمونه اخه بچه ها فقط توي تعطيلات ميتونستن دورهم جمع شن ولي محسن گفت نه مامان منم ميام همه گفتن خوب محسن نميشه امشب رو بموني محسن گفت نه ديگه واسه ي بعضيا مزاحم ميشم رسول وسميه كه ازماجرا خبرداشتن فهميدن كه راجع به كي داره حرف ميزنه كه ناگهان ندا بلند شد ورفت توخلاصه محسن اينا كه داشتن ميرفتن سميه دختر عمه ش گفت محسن ميشه يه شارژواسم بفرستي  اينجا كه شارژپيدا نميشه ندا گفت سميه ميشه يه لحظه بياي اونم رفت وبعدازچند لحظه اومد گفت محسن لطف كن يكي هم واسه ي ندا بفرست اينم پولش خلاصه محسن بعداز رسيدن هردو شارژرو به گوشي سميه اس كردچند روز ازاون ماجرا گذشت كه ندا يك تك زد ولي محسن باورش نميشد تا اينكه شماره ي عمو روگوشيش افتاد واونم جواب داد ندا بودسلام كرد ولي محسن باورش نميشد كه بعد اون همه ماجرا دوباره داره با ندا حرف ميزنه محسن هم جواب داد وندا گفت محسن ميتوني يه شارژ واسم بفرستي باهات حساب ميكنم راستي به گوشي خودم اس بزن ببخش تر خدا محسن هم با بي اعتناي گفت باشه هنوز هم باورش نميشدكه ندا باهاش حرف زده ولي ازيه چيزهم خيلي تعجب كرد كه ندا چجوري روش شده كه دوباره باهش حرف زده البته اولش هم نميخواست باهاش حرف بزنه با اون كارهاي كه باهش كرده بود ولي بازم گفت شايد ندا پيشمون شده واينو بهونه واسه ي اشتي كرده حال محسن يه كم بهتر شد وكمي خوشحال به نظر ميرسيد تا يه چند روز گذشت ودوباره ندا پيام داد وبازم با لحني ظاهرا مهربون تقاظاي شاژاز محسن كرد وباببخشيد ومعذرت ميخوام مسئله رو خاتمه داد محسن هم با دل مهربوني كه داشت قبول كردخلاصه  اين ماجرا ادامه داشت تا اينكه دوباره خانواده ي ندا بازم برگشتن  وديگه ن ندا ومحسن هر روز نه ولي هر هفته يه بارباهم ازطريق پيامك حرف ميزدن تا يه شب كه ندا طبق معمول به محسن اس زد وگفت ميتوني يه شارژ واسم بفرستي بخدا همشو بهت ميدم ولي محسن اين بار ديگه تحمل نكرد وگفت اين همه شارژو واسه ي چي ميخواي _اصلا با اون همه  نامردي كه درحقم كردي بازم باهم حرف زدي_ دلمو شكوندي با احساستم بازي كردي ميفهمي ندا باوركن الان خيلي بهت نياز دارم بخدا هر شب به خوابم مياي باوركن وابسته ات شدم بد جوري هم كمكم كن اين بار دلمو نشكون ندا هم گفت اخه بايكي دوستم محسن گفت مگه اسمش ميلاد   نيست من پيشش رفتم اون گفت كه ديگه باهم رفيق نيستيد ندا گفت اون كه خيلي وقته ازش خبر ندارم يعني ديگه نميخواستم با هيچكي رفيق باشم محسن گفت پس اين يكي كيه ندا گفت خودت هم ميشناسي تو فاميله ازت خواهش ميكنم كه به من فكر نكن وبعدش هم با اه كشيدن محسن از هم خداحافظي كردن محسن ديگه تمام اميدشو از دست دادحالا ديگه مثل مجنون ها شده بود همش به فكر ندا بود تاشايد ندا يه روزبهش زنگ بزنه  وهمه چيو از اول باهاش شروع كنه  ولي هيچ خبري نشد محسن هم گفت بايد حتما اون يه نفر وپيدا كنم نداگفته بود كه توفاميله خودت هم ميشناسيش بعد ازمدتي محسن فهميد كه رسول وندا باهم رفيقن اصلا باورش نميشد كه بهترين وصميمي ترين دوست دوران زندگيش داره بهش خيانت ميكنه اخه رسول ازهمه بيشترميدونست كه محسن چه علاقه ي به ندا داره محسن ديگه كاملا به انواع بيماري هاي رواني مبتلا شده بودديگه زندگي واسه ش مفهومي نداشت تا اينكه ديگه تصميم گرفت كه خودكشي كنه يه روز كه توخونه تنها بود خواست كه ديگه كارو تموم كنه يه عكس ندارو اورده بود وداشت با چشمان پر ازاشكش نگاه ميكرد وميگفت ميخوام اخرين چيزي كه تواين دنيا ميبينم تو باشي ندا توي كه حتي واسه ي يه لحظه به من فكر نكردي توي كه دلمو شكوندي و همينطور كه داشت حرف ميزد واشك ميرخت ناگهان رسول اومد با اومدن اون محسن ديگه تحملشو از دست دادوبراي اولين بار تو مدت دوستي شون با رسول دعوا كرد وداد زد واسه ي چي اومدي خائن برو با ندا خوش باش برو رسول هم كه حرفي واسه ي گفتن نداشت گفت محسن واقعا كه تو راه رفاقتو تااخر بردي امامن نه ولي محسن حرفشو قط كرد وگفت ميري بيرون يا با لگد بيرونت كنم كه توي اون لحظه محسن خودش هم نميدونست داره چيكارميكنه رسول رو هل داد وسر محسن  به سنگ اوپن اشپز خونه  برخورد كرد ورسول افتاد اززير سرش خون جاري شدمحسن هي رسولو صدا كردولي رسول ديگه نميتونسست جواب بده محسن باورش نميشد كه دوست دوران كوديشو با دستاي خودش به قتل رسونده توي اون لحظه ندا به محسن اس زد وبا يه پيام عاشقونه خواست كه دل محسن رو به دست بياره وگفت محسن جون امروز ميخوام كه همه چيوواسه ت جبران كنم بتوركن اينواز ته دل ميگم ميخوام گذشته رو جبران كنم محسن كه زار زار داشت كنار جنازه ي رسول گريه ميكرد جواب پيامونداد تااينكه ندا دو سه بار ديگه اس زد ولي محسن اصلا توجهي نكرد اينبار ندا زنگ زد محسن با گريه گفت چيه چي ميخواي تا چند روز ديگه ميميرم خوبه خيالت راحت شد وگوشيو قط كرد ندا خيلي ناراحت شد وگفت محسن كه منو خيلي دوست داره يعني چي اينجوري جوابمو ميده ولي ندا اون حرف محسن رو بياد اورد كه هركي بخواد توروازمن بگيره باهمين دستام خفه ش ميكنم ندا ديگه فهميد كه چه اتفاقي افتاده يه روز كه گذشت پدر ندا باناراحتي اومد خونه وگفت بايد بريم شهرستان مراسم سوگ رسوله هيچكدومشون باورشون نميشدندا تحمل نكرد وزد زيرگريه  زري ازش پرسيدچجوري فوت كرده اينكه هنوزجون بود محمود هم گفت كشته شده زري كه اصلا باورش نميشد گفت كي اين كارو كرده واسه ي چي ميگن كه تو خونه ي محسن بوده وفعلا هم محسن بازداشته  ندا كه اصلا باورش نميشد كه محسن اين كاروكرده باشه يعني هيچكي باورنميكرد داشت به اون روزها فكرميكرد كه همه باهم جمع ميشدن ميگفتن وميخنديدن وهي ميگفت ندا اصلا نمي بخشمت تا اخر عمر نميبخشمت تو با احساسات يه انسان پاك وساده بازي كردي تورسول رو كشتي نه محسن خلاصه همه رفتن  مراسم هم تموم شد نزديك به سه ماه ميشه كه از قتل محسن ميگذره و محسن توزندونه وفردا دادگاهي داره روز موعود فرا رسيد همه تو دادگاه بودن كه محسن هم اوردن جلسه شروع شد وقاضي با شرح پرونده واعترافات محسن حكم اعدام را براي محسن صادر كرد كه قاضي به پدر ومادررسول گفت كه ميخواهيد قصاص انجام شود وبا رضايت پدر ومادر رسول حكم اعدام قطعي شد وقراربود كه همون روزي كه محسن به دنيا اومده يعني 28مردادماه حكم اجرا شوديعني محسن فقط ده روز ديگر زنده بوداتفاقي كه هيچكس باورش نميشد ولي افتاد فقط براي رسيدن به يه دختر كه اصلا چيزي به اسم وفا معرفت عاشقي و...نشناخته بود خلاصه روز موعود فرا رسيد محسن كه داشت به عمه ودامادشون التماس ميكرد ولي اونا فقط مييگفتن قصاص انبوهي از جمعيت اونجا بود همه ي دوستاي  محسن همه ي فاميل داشتن اشك ميريختن  كه محسن پله ها رو يكي يكي بالا رفت حالا ديگه طناب هم اويزان گردنش بود توي اون حالت ندا روديد كه داره به پدرو مادر رسول التماس ميكنه يه لحظه نگاهشون بهم خورد هردو از ته دل داشتن گريه ميكردن كه محسن گفت ديدي چيكار كردي ولي بازهم  چون واسه ي عشقم ميميرم خوشحالم ديگه واسه ي هميشه خدا حافظ دوست دارم ندا دوست دارم كه ديگه به دستور قاضي محسن اعدام شد بعد اون ماجرا ديگه هيچوقت فاميل توي روستا به دورهم جمع نشدن همه چيز ديگه واسه ي هميشه تموم شد ندا هم كه ديگه كاملا افسرده شده بود نزديك به يه سال زير نظر روانپزشك بود تا اينكه توي يكي از روزهاي بهارخودكشي كرد هيچكي باورش نميشد كه واسه ي يه دختر واسه ي يه علاقه چنينن اتفاقاتي رخ بده اين يعني عشق واقعي .ودر اخر ازتون ممنونم كه داستان ر وخونديد باوركنيد كه اين داستان واقعيت داشت فقط با اسم هاي مستعاروشاخ وبرگ دادن به متن داستان تغير كرد درضمن هر كي داستان داره بفرسته تا تو وبلاگ بذاريم نظر يادتون نره

جوانمردي 89/11/21

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 0:56 توسط مهدی جوانمردی| |

نذارازنفس بيفتم هوا كم كم داشت روشن ميشدصداي خروس تمام ده رافراگرقته بودسياوش پتوراروي سرش كشيدتاصداي خروس اذيتش نكنه كه فاطمه مادرش صداش زد پاشوامروزپدرت خونه نيست بايدخودت گوسفندهاروعلف بدي خلاصه سياوش پاشد وبعدازتمام كردن كارهاكلاه ايمني رابرداشت وگفت مادرچيزي لازم نداريد من دارم ميرم دهگلان فلطمه هم جواب دادنه پسرم فقط مواظب خودت باش جاده شلوغه بعد از 15دقيقه ي سياوش به دهگلان رسيدوارد خيابان اصلي شدوگفت امروز جمعه است زياد شلوغ نيست منم كه بيكارم بهتره يه سربرم خونه ي عموحسن ديداري هم بادخترعمويم كژال تازه ميكنم سه الي چهارروستاي رابايدگذراند تابه سرواله رسيد
ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:34 توسط مهدی جوانمردی| |

بژي ره فيقان

سلام به همه ي عزيزان من مهدي جوانمردي متولدسال1372دانش اموزرشته ي كشاورزي(گلخانه) هستم به خودم گفتم كه امسال اخرين ساله مدرسه است وتصمييم گرفتم كه يه صفحه از وبلاگم رو اختصاص بدم به دوستانم ودر اولين مطلب هم يه سري عكس ميذارم اميدوارم خوشتون بياد قربون همه تون به خصوص رفيقاي گل سوم گلخانه .

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 21:54 توسط مهدی جوانمردی| |

دست نوشته هاي شاعر دهگلاني

به ياد عمو كنعان

         

اي غنچه ي جداشده از شاخه كجاي

بگو چگونه شوم از اين غصه رهايي

مانده بغضي در گلويم اي عمو جان

چگونه بي تو سر كنم اي مهربان

دوست داشتم ببينم جوانيت را



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 15:33 توسط مهدی جوانمردی| |

جوان لیلاخ:

چند عکس از لیلاخ دیروز وامروزی

                     

      بهار ۱۳۴۵گرگانه                 سال۱۳۴۵حسن اباد                          روستای الی پینک

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 12:26 توسط مهدی جوانمردی| |

معرفي روستاي جوانمرداباد

روستاي جوانمردابد يكي از روستاهاي شهرستان دهگلان در استان كردستان ايران ميباشد اين روستا در منطقه اي بنام ليلاخ قرارگرفته است كه نزديك به 70خانوار اين ده راتشكيل داده اند ودر حدود15كيلومتري با شهرستان دهگلان فاصله داردجوانمرداباد مرزي براي دوروستاي مبارك اباد وباشماخ است تقريبا دور تا دور روستا را يه كمربند كوهستاني گرفته كه نماي جالب وزيباي به طبيعت روستا بخشيده است وجود چشمه هاي زياد ازجمله يكي درجنوب ويكي ديگر هم درمركزرااز ديگر زيباي هاي روستا ميتوان نام برد تا بعد اطلاعات كامل را منتشر ميكنم .مهدي جوانمردي

 

نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 16:58 توسط مهدی جوانمردی| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت